تبليغاتX
ستاره های آبی نوحه " href="rss.aspx" />
فقط به خاطر آرمیتا جون
زندگي دروغه...زندگي نامرده....زندگي بي وفاست

.........بی وفایی.........

 

............نامردی..........

 

.........دروغگویی........

 

نظرتون درمورد این سه واژه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه چي دروغه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:14  توسط حمید(پسر آبی) | 
با کلاس ها نخونن
 

دوست داري \"با كلاس\" بشي ؟؟

 اگر شما ذاتا\" انسان با كلاسي هستيد كه هيچ !!!

در غير اين صورت بايد از هر فرصتي براي نشان دادن اين موضوع استفاده كنيد . شايد باورتان نشود ولي شما مي توانيد از جراحت خود نيز براي كلاس گذاشتن استفاده كنيد فقط كافيست جواب هاي زير را با اندكي قيافه موجّه بيان كنيد 

 
اگر به خاطر تك چرخ زدن با موتور براوو جلوي مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف كرديم

اگر شصت پاي شما زير اجاق گاز گير كرده و شما ان را باند پيچي كرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : \"موقع تكان دادن پيانوي بابام پام مونده زيرش

اگر صورت شما بر اثر جوشكاري زير آفتاب سوخته بايد بگوييد : از اسكي آخر هفته نمي تونم بگذرم

اگر انگشت دست شما به ماهيتابه پياز داغ چسبيده علت آن را چنين بيان كنيد : ديشب با قهوه جوش اينجوري شد 

 اگر بر اثر ضربه ي چكش ناخن شما شكسته بايد بگوييد : \"به سيم گيتارم گير كرده
اگر بر اثر زد و خورد در صف روغن كوپني زير چشم شما كبود شده جوابتان اين باشد : \"چند روز پيش توپ تنيس به صورتم خورد 

 
اگر صورت شما بر اثر خوردن خرماي خيرات و چاي و شيريني مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود كنيد: \"كه خواهرتان از هلند شكلات زيادي اورده است 

اگر ميني بوس شما در جاده خاكي چپ كرد و حسابي مجروح شديد بسيار عصباني بگوييد : \"الكي مي گن زانتيا ايربگ داره

اگر كف دست شما به قوري سماور چسبيد بگوييد:\"حواسم نبود ميله ي شومينه زيادي داغ شد 

 
اگر موها و ابروهاي شما در چهار شنبه سوري سوخت جواب دهيد:\"بچه همسايه را از ميان شعله هاي آتش بيرون كشيدم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:4  توسط حمید(پسر آبی) | 
تقديم به بهترينم(بهار)

 

تقدیم به عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشقم

قلبم مال تو مواظبش باش كه از دستت نيفته...نه به خاطر اينكه قلبمه...به خاطر اينكه تو توشي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:50  توسط حمید(پسر آبی) | 
درد دل های آقا جمال


بحث «سی یا سی» ممنوع!

سلام دوستان

من یه دوستی دارم به اسم آقا جمال, چند وقتی هست که ازدواج کرده و ازش خبری نبود.

اما دیروز دیدمش ,بنده خدا چقدر پیر شده بود. نمیدونم از کجا فهمیده بود که من دوباره وبلاگ زدم.

گیر داد که من باید بیام تو وبلاگت دردلهامو بنویسم.منم که میدونید حســـــــــــــــــّــــــــــــــــاس

دیگه این شد که قبول کردم .حالا از شما خواهش میکنم که به دردلهای این آقا جمال ما گوش کنید.

پای درد دل های آقا جمال

سلام

حالا که کارو زندگیتان را ول کرده اید و نشسته اید پای درددل بنده, اول بگویید ببینم تا حالا به شما پست ومنصبی پیشنهاد شده؟رانت خواری چی؟.....حالا بین خودمان بماند ,اختلاس مختلاس چی؟.....عجب, شما دیگه چه جور آدمی هستید! نکند خودتان را زده اید به کوچهُ علی چپ؟!باور کنید به ما که رسید رانت ها حسابی ته کشیده و چیزی نمانده بود که ما هم سری در بیاوریم بین سر ها و بگوییم:بعله!.... ما هم بلدیم اختلاس مختلاس کنیم! .....ولی به جان آقا جمال, به بندهُ حقیر همه نوع پست و مقام پیشنهاد شده, ولی خودم قبول نکردم.دیدم اگر رییس اداره شوم باید به جای پایین دستی ها هوای بالا دستی ها را داشته باشم.اگر شهردار شوم باید به جای پر کردن چاله چوله ها بمانم که «تراکم» بفروشم یا نفروشم......گفتم بهتر است استاندار شوم آن هم استاندار تهران.....که دیدم این هم نمی شود, چون زیاد تحویلم نمی گیرند!.....خب با این وضع اگر کرهُ زمین را هم به من بدهند یک طرفش کج می شود و حرکت وضعی و انتقالی اش می رود زیر سؤال!

چی شده؟بنی آدم با این همه سابقهُ درخشان ندیده اید؟پس بروید خودتان را به چشم پزشک سر خیابان معرفی کنید.چون تا بخواهید موجودات درخشان و فوق درخشان به دنیا آمده اند که اگر کرهُ زمبن را هم به آن ها واگذار کنید کرهُ خاکی را مثل کًره می مالند به حساب بانکی شان در آن طرف آب, و باز یک لیوان آب این طرف را تا آخر سر می کشند.نوش جانشان. ما که بخیل نیستیم!.....اما شما حتمآ یادتان باشد که اینجور مواقع اگر کم آوردید سرتان را به دیواری بکوبید که ارزشش را داشته باشد.آخر حیف از شما نیست؟....اگر خواستید سری در بیاورید میان سر ها قدر« مشارکت» را بدانید!

بنده ورم کرده ام!

توجه!توجه!شکم اینجانب آقا جمال باد کرده است!.....ولی به خدا من بی گناهم, پول های بی زبان را یکی دیگر قورت می دهد, بنده ورم کرده ام. رفتم پیش دکتر به من گفت :آقا جمال مواظب باش نترکی!

راستش خیلی به من برخورد.ولی موقع ویزیت, جای شما خالی, منم تلافی کردم و گفتم:هان!پول بی پول!

دیدم بندهُ خدا را برق گرفت.ماندم هاج و واج.آخر تا آنجا که بنده خبردار شده ام برق خانهُ ما قطع می شود و بقیه اش صادر می شود.حالا این آقا از کجا برق اضافی گیر آورده نمی دانم.....اما برای ما که به جای آب و نان,« باد» رفته زیر پوستمان و همین روزهاست که بگویند آقا جمال هم حزب بادی شده.ولی نه به جان شما ,آقا جمال از طوفان هم نمی ترسد چه برسد به باد!.....خب, چرا این طوری نگاهم می کنید؟.....آن یکی را نگاه کنید که بلد است چطوری بخورد که نترکد!.....ما که نخورده ترکیدیم, شما را نمی دانم!

کی بخوره از تو بهتر؟!

آقایی که شما باشید, یک عرض کوچک داشتم خدمتتون و آن اینکه اگر پارتی مارتی سراغ دارید سفارش بنده را بفرمایید تا این مبلغ تصاعدی و نا چیزی که بابت آب و برق و گاز و تلفن و آن مقدار نا چیزی که بابت بیمه و هزار عوارض دیگر از ما گرفته می شود رقمش برود کمی بالاتر تا شخصیت ما زیر سؤال نرودو بعضی ها خیال نکنند که ما آدم نیستیم!.....جان اقا جمال حداقل یک جوری آبرومند چرتکه بزنید که ما هم بشویم جزء رده های بالا و شهروندان عزیز.... سر سبیل ما قسم بخورند!نه اینکه برایمان ضرب المثل بسازند که مورچه چیه که کلَه پاچه اش چی باشه؟(آقا جمال چیه که ........)

شاید هم تقصیر مسئولان محترم باشد که اگر یک ذره بیشتر قیمت هارا بالا می بردند و همان ثاثیه های اول حقوقمان پیش خور شده بود. خیال آقا جمال هم حسابی تخت تخت و راحت بود.....اما بین خودمان بماند آیا بهتر نیست آبروداری کنید و حقوق ها را بعد عیدی حداقل چهار برابر کنید و بعد هزینه ها را چهل برابر بالا ببرید و بگویید:کی گفته ما به فکر جیب مردم نیستیم؟.....مگر نمی دانید که آقا جمال اهل دل است و جان می دهد .....

اما خب ....همهُ دردل هایم را گفتم ...تو هم اگر دوست دارید مثل من باش فقط مواظب باش دچار افسردگی نشوی که آمار دوازده میلیون آدم روانی می رود بالا....من فقط نگران تو هستم وگرنه کی بخوره از تو بهتر؟!.......قربان شما آقا جمال

 عكسي كه به اين مطلب بخوره پيدا نكردم اينو گذاشتم تا آقا جمال يه كم به زندگي اميدوار بشه

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:55  توسط حمید(پسر آبی) | 
داستان عیسی و عروس

سلام دوستان

امروز داشتم یه کتابی رو میخوندم, یه دفعه چشمم به یه داستانی افتاد. اون رو خوندم.خیلی داستان قشنگ و پند آموزی بود.دوست دارم شما هم حتمآ این داستان رو بخونید.

داستان عیسی (ع) و عروس

از (ابوبصیر)نقل شده که گفت:از امام صادق (ع)شنیدم که فرمود:حضرت عیسی(ع)از نزد گروهی می گذشت.دید شاد و مسرورندو هلهله می کنند.از انگیزهُ آنها پرسید گفتند:یا روح الله دختری را به خانه ُ شوهر می برند.عیسی(ع) فرمود:امروز شادند ولی فردا گریان خواهند شد. یکی از آنان پرسید:چرا یا رسول الله؟فرمود:امشب عروس می میرد.پیروانش او را در این گفتار تصدیق نموده گفتند:خدا و پیامبرش راستگو هستند.ولیکن منافقان باور نکردندو گفتند:فردا نزدیک است. بزودی اوضاع و احوال را خواهیم دید که چگونه است.

هنگام بامداد عروس را زنده یافتند و معلوم شد که هیچ حادثه ُبد و رویدادناگواری رخ نداده بود.به عیسی(ع) گفتند:یا روح الله؟آن زنی که دیروز فرموده بودید می میرد ,نمرده است.عیسی(ع)فرمود:خداوند هرچه را بخواهد انجام می دهد.ما را به منزل او هدایت کنید.حضرت عیسی(ع)با جمعی به منزل آن عروس رفتندو در هنگام رفتن به همدیگر سبقت می جستند.در خانه را زدند ,شوهرش بیرون آمد.

عیسی (ع) فرمود:از همسرت برای من اجازه بگیر.مرد برگشت و جریان را به زن خود نقل کردو گفت: عیسی(ع)با گروهی دم در ایستاده است و می خواهد بر اطاق ما وارد شود.عروس در گوشهُ خانه پشت پرده قرار گرفت.عیسی(ع) وارد شدو به زن فرمود:امشب چه کار خیری انجام دادی گفت:غیر از کاری که همیشه انجام می دادم کار دیگری انجام نداده ام.

هر شب جمعه سائلی به در خانهُ ما می آمدو غذای یک هفتهُ خود را دریافت می کرد.دیشب همان سائل آمد.من به کار خود مشغول بودم و اهل خانه به کارهای مختلف اشغال داشتند.سائل داد زد ,کسی به او جواب نداد. دوباره فریاد کرد و پاسخ نشنید تا اینکه چندین بار داد زد.

هنگامی که صدای او را شنیدم به پا خاستم و به وضع ناشناسی غذای مرسوم و معمول او را دادم.عیسی(ع) فرمود:از جای خود دور شو و بر کنار برو.

به ناگاه دیدند زیر رختخواب او یک افعی مانند تنهُ درخت خزیده و دمش را گاز گرفته بود.عیسی(ع) فرمود:در اثر آن کاری که دیشب انجام دادی خداوند تو را از شرّ این حیوان حفظ و این بلا را از تو برگردانید.  

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:43  توسط حمید(پسر آبی) | 
هیچوقت از یادم نمیری

تقدیم به تک ستاره آبی آسمان قلبم که خیلی زود در پشت ابرها پنهان شد.

از پشت ابرها

از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب

                شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

                                             پشت ستون سایه ها, روی درخت شب

                                                                        می جویم ,اما نیستی در هیچ جا امشب

                                                 می دانم آری نیستی اما نمی دانم

                     بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستحو می یافتم اما

                    نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب

                                                 ها....سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف!

                                                                     ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

                                               هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

                 حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

                  بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

                                            گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

                                                                            شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

                                            طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

                 باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب 

ای ماجرای شعرو شبهای جنون من                                                        

                                                 آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

هیچ وقت فراموشت نمی کنم...............

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:59  توسط حمید(پسر آبی) | 
امشب شب چهار شنبه است

امشب شب چهار شنبه است.....

دست هایم را به سوی آسمان میگشایم و......یا امام زمان (عج)

مولای من, نگاهم کن, مکثی کن و معنایی به چشمانم ده .

شوق ماندن در کنارت پناهگاه ماست, پناه عاشقان جهان.

نظری کن بر ما که افسون نگاهت ما را سر به راه خواهد کرد.

ای امید انتظار ما, با نبودنت سفره هایمان پر از غم است.

 کاش می دانستیم چند شب پر ستاره که بگذرد می آیی یا چند روز آفتابی دیگر؟

ای سر آغاز خورشید ,در حریم عشق خود ما را همچنان عاشق نگه دار و به دلهایمان آرامش ده.

آقای من, بر من ببخشای این جسارت را

ولی اگر همزاد لحظه های تنهاییمان شوی

قلب های پر تپشمان پشت پرچین امن نگاهت آرام می گیرند.

همیشه منتظرت هستم........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 21:33  توسط حمید(پسر آبی) | 
درمان بیماری های مختلف با حیوانی به نام ببر

از اين به بعد ميتونيد به جاي استفاده از قرص و شربت و آمپول و پماد و از اين جور چيزها براي انكه مريضيتون خوب بشه, از((ببر)) استفاده كنيد.

اول چند تا عكس خوشگل از اين گربه هاي كوچولو ببينيد.......

 

دیدین چقدر نازن؟؟!!

حالا اگه میخواهید بدونید که این گربه های کوچولو و ملوس و خوشگل و دوست داشتنی چقدر مفیدند, روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:50  توسط حمید(پسر آبی) | 
فقط استقلال


برد شیرین ۳ـ۰ استقلال در برابر برق را به همهُ

ستاره های آبی و همهُ آبی دلان و همهُ استقلالی های

 عزیز و دوست داشتنی تبریک میگم.

به امید قهرمانی استقلال......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 19:46  توسط حمید(پسر آبی) | 
زن عنصر شگفت انگیز

تو این پست میخوام دربارهُ یه عنصر شگفت انگیز بنویسم.........زن.........

کاشف این عنصر پروفسور مرد است.او در راه کشف این ماده تلاش های فراوانی انجام داده , اما خود بر این باور است که هنوز نتوانسته این عنصر را به صورت کامل و دقیق بشناسد.

باید گفت که این پروفسور گرانقدر به دلیل تشعشعات زیان آور ماده که بیشتر به صورت تشعشعات ناز و عشوه دیده می شود به نوعی جنون گرفتار شده است.

این عنصر بیشتر در کنار عطر فروشی ها , لباس فروشی ها , طلافروشی ها وغیره دیده می شود که در این حالت از آن ها بخار فیس و افاده متصاعد می گردد.باید گفت که این ماده به طور خالص یافت نمی شود و بیشتر ناخالصی های موجود در طبیعت در آنها یافت می گردد که جزء طبیعت این ماده است.

این عنصر قدرت واکنش بالایی دارد وبا مواد دیگر ترکیب شده و ترکیباتی از قبیل سولفات تکبر و اکسالات خودپسندی را تشکیل می دهد.

اگر دو مول گاز محبت و سه مول گاز خوشرویی را به آن اضافه کنیم ,در نتیجه دو مول لبخند و سه مول خنده بدست می آید.اگر به آن دو مول گاز خشونت و سه مول گاز بی وفایی اضافه کنیم در کل دو مول مایع گریه و سه مول مایع اشک حاصل می گردد.

برای تهیهُ این ماده می توانید از دی اکسید سکهُ بهار آزادی به عنوان مهریه و مقدار زیادی عناصر Auو  Ag (که همان طلا و نقره هستند) را به عنوان شیر بها استفاده کنید.همچنین فسفات سمند و تترا کلرید موبایل  در به دست آوردن این عنصر گرانبهای فرار بسیار مؤثر است.

اگر احیانآ این ماده برای شما مشکلاتی را ایجاد کرد می توانید از ۲۰۰۰۰۰۰ کیلوژول کتک استفاده کنیدکه در این صورت این ماده در کف اتاق ته نشین شده و ده مول گاز جیغ و فریاد از آن متصاعد می گردد و به شدت تولید آبغوره می کند.

این پروفسور امیدوار است که با روش های جدیدتر بهتر بتواند این عنصر ظریف و شگفت انگیز را در آینده مهار کند.

حالا اگر می خواهید تصاویری از خوشگل ترین این عناصر ببینید روی ادامهُ مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 13:12  توسط حمید(پسر آبی) | 
عجب دورانیه این دوران دانشجو یی

ای....................یادش بخیر

انگار همین دیروز بود که میخواستم کلاس اوّل ابتدایی ثبت نام کنم.سر کلاس همش گریه می کردمو میگفتم من مامانمو میخوام.

معلممون (آقای حسین خانی)بهم میگفت مامانت همین جا هست. گریه نکن الان صداش می کنم.

انگار یه لحظه چشمامو بستمو باز کردم دیدم, دارم ترم دوم دانشگاه رو میگذرونم.

واقعآ یادش بخیر.........

ولی خب.....نباید حسرت چیز های از دست رفته رو خورد.باید به آینده امیدوار بود.

تو این پست من میخوام به درخواست چندتا از همکلاسیهایم دربارهُ دوران دانشجویی بنویسم.

راستی که عجب دورانیه این دوران دانشجویی....

همش دارم مشروط می شم

فقط به خاطر تو(آرمینا جون)

همش دارم مشروط میشم , فقط به خاطر تو

سر کلاس من گم می شم , فقط به خاطر تو

شب تا سحر من بی خوابم , فقط به خاطر تو

تک درس عشقو می خونم , فقط به خاطر تو

جزوه از تو می گیرم , فقط به خاطر تو

فوری و زود پسش می دم , فقط به خاطر تو

موهامو من ژل می زنم , فقط به خاطر تو

هیچ وقت به خونه نمی رم , فقط به خاطر تو

خیلی دیگه تابلو شدم , فقط به خاطر تو

کم کم دارم کچل می شم , فقط به خاطر تو

خووووووووب بیییییییییییییید!!!!


کمیتهُ انضباطی دانشگاه

مسئول کمیتهُ انضباطی:خب , بگو چیکار می کردی؟

دانشجو:به پیر, به جوون, من هیچ کاری نمی کردم.

مسئول کمیته :اینجا تو پرونده درج شده که داشتی تو راهرو قدم می زدی؟

دانشجو:ای بابا, من کی قدم می زدم. من فقط اونجا راه می رفتم.

مسئول کمیته :پس اعتراف می کنی , کجا می رفتی؟

دانشجو:قربان کی را می گویید؟

مسئول کمیته:ای بدبخت. پس سابقه دار هم هستی. تو پرونده ات نوشته شده....روز شنبه مورخ ۹/۹/۹۹۹ ساعت ۵ دقیقه مانده به زنگ تفریح...

دانشجو:بابا به کی قسم بخورم,من اون روز به دستشویی می رفتم.

مسئول کمیته :خب , پس داری اعتراف می کنی؟!دستشویی رفتی چه غلطی بکنی؟

دانشجو:جناب مسئول, دستشویی رفتن که غلط کردن نداره. مگه شما و هر کس دیگه موقعی که دستشویی دارید کجا می روید؟

مسئول کمیته:به به؟ حالا کار تو به جایی رسیده که داری اهانت می کنی, جو سازی می کنی؟

ــــــ واین چنین آن دانشجوی بیچاره تا قرن آینده معلق ماند!!!!


حالا یه شعر دیگه برای دانشجویانی که به دور از شهرو دیارشون, تو خوابگاههای دانشجویی زندگی میکنن:::......

خوابگاهی دارم

خوابگاهی دارم......

خوابگاهی دارم از جنس اتاق

خوابگاهی با کلاس و بی امان

در اتاقم با سه تا از جنس خود

در شب و روز هستیم در جنگ و نبرد

نقل مجلس های ما اندر اتاق

غیبت است و ازدواج و هم طلاق

جشن می گیریم ما, جشن پتو

ساده ایم و صاف مانند اتو

وای از دست مزاحم های شب

هم اتاقی های جلف و بی ادب

چون که وقت استراحت آمدم

می کشند جیغ و هیاهو دم به دم


حالا یه مطلب جالب....

نظر دانشجویان دختر و پسر در بارهُ جنسیت رایانه

دانشجویان دختر معتقدند که جنس رایانه پسر است......زیرا::

۱-با آنکه داده های زیادی دارند اما باز نادانند.

۲-قرار است مشکل را حل کنند, اما بیشتر اوقات مشکل اصلی خودشان هستند.

۳-همین که پایبند یکی از آنها شدید, متوجه می گردید که اگر صبر می کردید مورد بهتری نصیبتان می شد .

اما به نظر دانشجویان پسر, جنس رایانه دختر است......زیرا::

۱-کسی از منطق درونشان سر در نمی آورد.

۲-کوچکترین اشتباهتان را در حافظهُ بلند مدت خود ثبت می کنند.

۳-کسی از زبان ارتباطی بین آنها سر در نمی آورد.

۴-همین که پایبند یکی از آنها شدید. باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی برای آنها بکنید.

راستی.....حالا به نظر شما جنس رایانه پسر است یا دختر؟

تقدیم به همهُ دانشجویان عزیز خصوصآ همکلاسی های خودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 5:26  توسط حمید(پسر آبی) | 
نانسی............دوست دارم


این هم  عکس هایی که بهتون قول داده بودم.............

البته منتظر عکس های قشنگتر هم باشید

تقدیم به تک ستارهُ آبی دریای عشقمآرمینا جون

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 12:30  توسط حمید(پسر آبی) |